آلما
|
ساعت 11:41 صبح چهارشنبه 1/9/1385
اناالمهدي ،من موعود زمانم ،صاحب عصر ،پرورده دامن نرگس ،وآورنده عدل خدا. من مهدي ،قائمه گيتي ،خرد هستي وادامه خدايم . شکيب شما در سراشيب عمر . ميوه باغ آفرينش ،فراخي آسمانها ونجابت زمين .
من گريه هاي شما را مي شناسم با انتظار شما هر شام ديدار مي کنم نغمه گر ندبه هاي شمادر ميان کاجهاي غيبتم اشکهاي شما آيندگان من است دلتنگي هاي من ،گشايش بخت شماست با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد از گراني بار انتظار از تيرگي شبهاي غيبت من با ندبه هاي شما مي بالم من تنگي دل شما را مي شناسم من شما را از گريه هاي شما مي شناسم و شما مرا از اجابتهايم انا المهدي ... ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 12:28 عصر پنجشنبه 4/8/1385
سرزمين نينوا يادش بخير کربلاي جبهه ها يادش بخير ذوق وشوق نينوا کرده دلم چون هواي جبهه ها کرده دلم بود سنگر بهترين معواي من آه جبهه کو برادرهاي من ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 6:35 عصر چهارشنبه 3/8/1385
نه از آنچه مي دانيم بهره مي گيريم ،ونه از آنچه نميدانيم ،مي پرسيم ونه ازحادثه مهمي تا بر ما فرود نيايد ،مي ترسيم .
اي مردم ... بايد دنياي حرام در چشمانتان از پر کاه خشکيده تر،وتفاله هاي قيچي شده دامداران بي ارزش تر باشد.از پيشينيان خود پند گيريد ،پيش از آنکه آيندگان از شماپند گيرند. اين دنياي فاسد نکوهش شده رارها کنيد .زيرامشتاقان شيفته تر از شمارا رهاکرد...
از خدا آنگونه بترسيدکه نيازي به عذرخواهي نداشته باشيد . ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 11:27 صبح سهشنبه 2/8/1385 يارب ... رمضان رفت ،دلتنگ دلتنگم . بودآياکه جرعه اي زان شراب روحاني برديواره هاي تشنه ي روح من بيفشاني ، تادست بر افشانم ودررقص درآيم وقصه ي دلتنگي خويش رابه آواز بخوانم ؟
الهي ... دروازه هاي آبي آسمان رابه روي دل هاي ما خطاکاران تواب بگشاي تا در زير آوارباران کرامتت ،غبار از دل وجان بشوييم وسرزمين خشک حياتمان به برکت آن باران جان پرور طراوت يابد.
يا رب ... بي هنر بنده ي شرمسار درگاه توام .جامه ام از عشق چاک کن ، وجانم از شهدمحبت شيرين تا به هزار هنر آراسته شوم .
الهي ... پريشان گيسوي افشان توام .دگر کسب جمعيت نميخواهد دلم . بگذارکه يک عمر نيستان در نيستان دل پريشان تو باشد .
يا رب ... من کجاوتو کجا؟ من که باشم که خريدار توباشم . بگذار که من سلسله درسلسله يک عمر، گرفتار تو باشم . ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 11:47 عصر يکشنبه 30/7/1385 حکمت 480مولا: وقتي مومن برادرش رابه خشم آوردبه يقين از اوجداشده است . حکمت 479مولا: بدترين دوست آنکه براي اوبه رنج وزحمت افتي . حکمت 478مولا: خداازمردم نادان عهدنگرفت که بياموزند،اينکه از دانايان عهدگرفت که آموزش دهند. ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 4:36 عصر پنجشنبه 27/7/1385
به جز از علي که گويد به پسر که قاتل من چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا نه خدا توانمش گفت نه بشر توانمش خواند متحيرم چه نامم شه ملک لا فتي را ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 9:15 عصر سهشنبه 25/7/1385
در مطب دکتربه شدت به صدا درآمد. دکتر گفت :درراشکستي بيا تو. در باز شدودخترکوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود،به طرف دکتر دويد:آقاي دکتر،مادرم ...ودرحالي که نفس نفس مي زدادامه داد:التماس مي کنم بامن بياييد،مادرم خيلي مريض است . دکترگفت :بايد مادرت رااينجابياوري ،من براي ويزيت به خانه کسي نميروم . دختر گفت :ولي دکتر من نميتوانم .اگر شمانياييد اومي ميرد.واشک از چشمانش سرازير شد. دل دکتر به رحم آمدو تصميم گرفت همراه اوبرود.دختردکتررابه طرف خانه راهنمايي کرد،جايي که مادر بيمارش دررختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه وتوانست با آمپول وقرص تب اوراپايين بياوردونجاتش دهد.او تمام طول شب رابر بالين زن ماند،تا صبح که علائم بهبود دراو ديده شد . زن به سختي چشمانش راباز کردواز دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکرکرد. دکتر به اوگفت :بايد از دخترت تشکرکني .اگر اونبودحتما مي مردي . مادر باتعجب گفت :ولي دکتر،دختر من سه سال است که از دنيا رفته .وبه عکس بالاي تختش اشاره کرد. پاهاي دکتر ازديدن عکس روي ديوارسست شد.اين همان دختربود. فرشته اي کوچک وزيبا... ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 7:18 عصر دوشنبه 24/7/1385
بياييد در شب قدر، قدر خود رابشناسيم . قدر بدانيم ،قدرهايي راکه بهانه نزول رحمتند وبرکت ازخداي نازنين . خوشا به حال آنهايي که درچنين شبهايي قدر خودشناختند.خوشا به حال کساني که درقدر علي راشناختندودر علي خدا را. دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من به خدا قسم خدارا
¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 5:0 عصر يکشنبه 23/7/1385 علي آن شير خدا شاه عرب الفتي داشته با اين دل شب شب زاسرار علي اگاه است دل شب محرم سرالله است شب شنفته است مناجات علي جوشش چشمه عشق ازلي شاه راديده به نوشيني خواب روي برسينه ديوار خراب قلعه باني که به قصر افلاک سردهدناله زنداني خاک اشک بازي که چولب بگشايد دروديوار به زنهار ايد ناشناسي که به تاريکي شب مي برد شام يتيمان عرب پادشاهي که به شب برقع پوش مي کشد بار گدايان بر دوش شاهبازي که به بال وپرراز مي کنددرابديت پرواز شهسواري که به برقع شمشير دردل شب بشکافددل شير عشقبازي که هم آغوش خطر خفت درخوابگه پيغمبر آن دم صبح قيامت تاثير حلقه ءدرشدازاودامنگير دست در دامن مولازددر که علي بگذر وازمامگذر شال شه واشدودامن به گرو زينبش دست به دامن که مرو شال مي بست وندايي مبهم که کمربند شهادت محکم پيشوايي که به شوق ديدار مي کند قاتل خود را بيدار ماه محراب عبوديت حق سر به محراب عبادت منشق مي زند پس لب اوکاسه شير مي کند چشم اشارت به اسير چه اسيري که همان قاتل اوست تو خدايي مگر اي دشمن دوست درجهاني همه شور وهمه شر ها علي بشرکيف بشر کفن از گريه غسال خجل پيرهن از رخ وصال خجل شبروان مست ولاي تو علي جان عالم به فداي تو علي روحت شاد شهريار ¤ نويسنده: جعفر
![]() ساعت 10:22 صبح شنبه 22/7/1385
رد خون را ميگيرم...ازکوچه هاي تنگ کوفه مي گذرم،به آستانه ي نان و نمک مي رسم؛ آنجا که شير از نان و نمک جدا مي شود . بي صدا مي گذرم از کوچه هاي غربت.سکوت شايد بتواند چند گامي به پيشم ببرد؛ بي صدا مي گذرم از کوچه هاي کوفه...از سنگ ها صدا مي آيد که تنها بود و من مفهوم غريبي از تنهايي در ذهنم شکل مي گيرد؛ چيزي مثل دلتنگي شاعرانه در غروبي پاييزي يا سرخوردگي ازحسادتي کودکانه و....مي گذرم. به چاه مي رسم...پر از سکوت است و غربت.سر در چاه فرو مي برمتا نشاني از آن همه يگانگي و بيگانگي بيابم. چاه در خود فرو مي ريزد- او تنها بود -و تصو يري از مردي پيش چشمانم مي گستراندکه انسان را آن گونه مي خواست که خود دريافته بود؛ آن گونه که شايسته - احسن الخالقين- باشد. رد خون را مي گيرم... به درد مي رسم و به استخواني که در گلو مي شکند. و فريادي که بر نيامده در سينه خفه مي شود.واژه از ذهنم فرار مي کند... رد خون را مي گيرم و به تنهايي ميرسم....تنهايي . يگانگي و بيگانگي . در فهم نيامدن و در سينه ها نگنجيدن. حالا تنهايي شبيه شعر نيست .شبيه دلتنگي يا بي حوصلگي رايج واژه پذير . تنهايي از همه ي واژگان جدا مي شود.از همه ي صدا ها و اصوات مي گذرد و تنها شايسته ي کسي مي شود کهزمانه اش نتوانست ادراکش کند.کسي که در سينه ي زماننمي گنجيد . چرا که فراتر از انسان بود. از من مپرس راز دل سپردگي را ؛ راز کسي که مرگ ،آغاز رستگاري اوست...
اون آقايي که شبا رد مي شد از کوچه ي ما کيسه به دوش کو؟!
نفس سبز نگاهش هميشه حلال مشکلاي ما بود ... ¤ نويسنده: جعفر
![]() | خانه :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: کل بازديدها :: :: درباره من :: :: لينک هاي روزانه:: :: اوقات شرعي :: ::وضعيت من در ياهو :: :: خبرنامه وبلاگ ::
| ||||||||||||||||||||||||||